این روزها تئاتر در تبریز از یک ناهنجاریِ ساده فراتر رفته و به سمتی می‌رود که گویی گروهی تلاش دارند زیرِ نقابِ آذربایجان‌خواهی و با توسل به اسطوره‌های آن، معجونی از رقص و موسیقی و شعارهایِ قوم‌گراییِ زیرپوستی را به خوردِ مخاطب بدهند.

گروه سیاسی/ سردبیر: تبریز، شهرِ اولین‌ها و خاستگاهِ جریان‌هایِ فکریِ سترگ در تاریخِ ایران، این روزها درگیرِ تجربه‌ای ناخوشایند در عرصه‌ی هنرِ نمایش است؛ تجربه‌ای که نه تنها با استانداردهایِ حرفه‌ایِ تئاتر فاصله دارد، بلکه فراتر از آن، در حالِ فرسایشِ مرزهایِ باریکِ میانِ «فرهنگ‌خواهی» و «سیاست‌زدگی» است. وقتی هنرِ تئاتر، که باید آینه‌ی تمام‌نمایِ درام، دکوپاژ، میزانسن و اندیشه‌ی بشری باشد، به سطحی از ابتذال سقوط می‌کند که تنها «فروش» و «هیاهو» را هدفِ خود قرار می‌دهد، باید نگرانِ ذائقه‌ی فرهنگیِ جامعه‌ای بود که با نامِ «هنرِ فاخر» به آن محصولی زرد خورانده می‌شود. ماجرا از یک ناهنجاریِ ساده فراتر رفته و به سمتی می‌رود که گویی گروهی تلاش دارند زیرِ نقابِ آذربایجان‌خواهی و با توسل به اسطوره‌های آن، معجونی از رقص و موسیقی و شعارهایِ قوم‌گراییِ زیرپوستی را به خوردِ مخاطب بدهند. آنچه امروز در برخی تالارهایِ تبریز به عنوانِ تئاتر به مشتری فروخته می‌شود، در حقیقت یک اثرِ هنری نیست؛ بلکه نمایشی است با چاشنیِ حاشیه که با استفاده از ابزارهایی نظیرِ تن‌جنبانی، تلاش می‌کند کاستی‌هایِ دراماتیک و ضعفِ فنیِ خود را پنهان کند.

این رویکردِ «تئاترِ زرد»، به مرحله‌ای رسیده است که حتی حمایت‌هایِ گسترده‌ نیز نتوانست آن را در جشنواره‌ی تئاتر فجرِ سال ۱۴۰۳ نجات دهد. این شکستِ بزرگ، تنها یک ناکامیِ ساده نبود؛ بلکه یک «محکِ عیارسنج» بود که ثابت کرد وقتی این آثار از ویترینِ حمایت‌هایِ محلی خارج می‌شوند و در برابرِ چشمِ منتقدانِ حرفه‌ای قرار می‌گیرند، چیزی جز تهی‌بودگی در آن‌ها باقی نمی‌ماند. تبریز که روزگاری پرچمدارِ مکاتبِ هنری بود، اکنون شاهدِ ظهورِ پدیده‌ای است که در آن «هنرمندِ مکتبِ تبریز» بودن را با گذراندنِ دو واحد گریمِ تجربی اشتباه گرفته‌اند.

مسعود زین‌العابدین، از اعضایِ شورای عالی تئاترِ کشور، در نقدی صریح و دلسوزانه، دست بر نقطه‌ی اصلیِ این فاجعه گذاشته و می‌نویسد: «ذبحِ هنرِ تئاتر در تقلیلِ آن به دورهمی‌هایی با رویکردهایِ غیرحرفه‌ای». این جمله، چکیده‌ی تمامِ آن چیزی است که در جریانِ برگزاری برخی نمایش‌های امروزِ تبریز در حالِ وقوع است. وقتی درام، میزانسن، بازیگریِ حسی و عمقِ فلسفیِ اثر نادیده گرفته می‌شود و جایِ خود را به موسیقیِ پرسروصدا، حرکاتِ موزونِ کلیشه‌ای و بهره‌گیریِ ابزاری از زنانِ می‌دهد، دیگر نمی‌توان از آن به عنوانِ «تئاتر» یاد کرد. در واقع، این‌ها محصولاتی مصرفی هستند که با استفاده از احساساتِ قومی و علایقِ محلیِ مردمِ آذربایجان، برایِ رسیدن به مقاصدی فراتر از هنر، طراحی شده‌اند. خطرِ اصلی اینجاست که این آثار، با بهره‌گیری از داستان‌هایی که رنگ‌وبویِ یاغی‌گری و شورش دارند، پیامی زیرپوستی را به ذهنِ مخاطبِ جوان تزریق می‌کنند؛ پیامی که در لفافه‌ی فرهنگ و هنر، به دنبالِ ترویجِ تقابل و ساختارشکنی است و با ژستِ روشنفکرانه، سعی دارد ناامنی را در قالبِ «مقاومت» بسته‌بندی کند.

این جریان، در حالِ تخریبِ ذائقه‌ی مخاطبی است که شایسته‌ی دیدنِ بهترین و عمیق‌ترین آثارِ هنری چه به زبان فارسی و چه زبان مادری است. تقلیلِ تئاتر به «سرگرمیِ صرف» بزرگترین خیانتی است که به میراثِ فرهنگیِ تبریز روا داشته می‌شود. هنرِ نمایش، بستری برایِ تعاملِ اندیشه‌ها، واکاویِ دردهایِ اجتماعی و تصویرسازیِ آرزوهایِ انسانی است؛ نه میدانی برایِ تخلیه‌ی هیجاناتِ سطحی و جلبِ توجه با تکیه بر عناصرِ غیرتخصصی. هرگاه هنر به جایِ تعالیِ مخاطب، به دنبالِ تسخیرِ احساساتِ آنیِ او از طریقِ جنجال‌آفرینی باشد، آن هنر مرده است. نقدِ صریحِ اهالیِ فن و دلسوزانِ تئاترِ کشور، نشان می‌دهد که این وضعیتِ هشداردهنده از دیدِ متخصصان دور نمانده است.

وقتی هنرمندانِ واقعیِ تئاتر، که سال‌ها عمرِ خود را صرفِ مطالعه‌ی دکوپاژ و درام‌نویسی کرده‌اند، می‌بینند که چگونه صحنه‌هایِ تئاترِ شهرشان در اشغالِ پروژه‌هایِ پول‌محور و جنجال‌ساز است، دلسردی و سرخوردگی در میانِ بدنه‌ی هنریِ شهر گسترش می‌یابد. این روند، «فرارِ استعدادها» را نه تنها در قالبِ مهاجرت، بلکه در قالبِ «انزوا» و «سکوت» رقم می‌زند. هنرمندِ واقعی که تن به تولیدِ زرد نمی‌دهد، از صحنه حذف می‌شود و میدان برایِ کاسبانِ هنرِ زرد بازتر می‌گردد. این چرخه‌ی معیوب، یک شبه ساخته نشده است؛ نتیجه‌ی سال‌ها سیاست‌گذاریِ غلط و عدمِ توجه به تخصص‌گرایی در انتصابات و حمایت‌هایِ فرهنگی است. تئاترِ تبریز امروز نیازمندِ یک «خانه‌تکانیِ جدی» است؛ نه از نوعِ شعاری، بلکه از نوعِ فنی و تخصصی. نیاز است که فضا برایِ هنرمندانِ اصیلی که دغدغه‌ی «هنر برایِ هنر» و «هنر برایِ آگاهی» دارند، فراهم شود و دستِ واسطه‌ها و جریان‌هایِ غیرهنری که تئاتر را به ابزارِ سیاسی و بازاری تبدیل کرده‌اند، کوتاه شود. اگر این اصلاحِ ساختاری رخ ندهد، سقوطِ فرهنگیِ تئاترِ تبریز، تنها به یک مقطعِ زمانیِ محدود ختم نخواهد شد و میراثی بر جای خواهد گذاشت که جبرانِ آن، سال‌ها تلاشِ صادقانه را می‌طلبد. حقیقتِ تلخ این است که هنر، قابلِ جعل نیست؛ همان‌طور که جشنواره‌ی فجر ثابت کرد، نمی‌توان با موسیقیِ پرسروصدا و رقص‌هایِ طراحی‌شده، جایِ خالیِ «ایده‌ی هنری» و «مهارتِ فنی» را پر کرد. حقیقتِ هنر در لایه‌هایِ عمیقِ متن و اجرایِ بازیگر نهفته است، نه در جنجال‌هایِ پوپولیستی که مانندِ کف رویِ آب، زود پدیدار می‌شوند و زود فرو می‌پاشند. تبریزِ فرهنگی، فراتر از این نمایش‌هایِ سطحی است و جامعه‌ی هنریِ این شهر، دیر یا زود، علیه این روند نامیمون خواهد شورید.

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه