تبریز تنها یک شهر نیست؛ یک حافظه تصویری است. حافظه‌ای که در گذر سده‌ها، مکتب‌های بزرگ نگارگری را در دامان خود پرورده و به ایران و جهان هدیه کرده است. در میان این میراث گران‌بها، «مکتب کمال» جایگاهی ویژه دارد

گروه گزارش/ محمد کاظمی کلجاهی: تبریز، شهری که تاریخ در آن نه با تقویم، که با رنگ و نقش و کاشی نفس می‌کشد. شهری که اگر گوش بر دیوارهایش بگذاری، صدای قلم‌مویی را می‌شنوی که بر کاغذی کهنه می‌لغزد و از دل آن، سیمرغی برمی‌خیزد، اژدهایی می‌پیچد و شاخه‌ای گل‌وگل در باغی مینیاتوری می‌شکفد. تبریز تنها یک شهر نیست؛ یک حافظه تصویری است. حافظه‌ای که در گذر سده‌ها، مکتب‌های بزرگ نگارگری را در دامان خود پرورده و به ایران و جهان هدیه کرده است. در میان این میراث گران‌بها، «مکتب کمال» جایگاهی ویژه دارد؛ مکتبی که نامش با کمال‌الدین بهزاد، آن استاد بی‌همتای نگارگری، گره خورده است و در تبریز، به ویژه در دوره صفوی، به اوجی دیگرگون رسید (آژند، ۱۳۸۹).

مکتب کمال، تنها مجموعه‌ای از تصاویر زیبا نیست. یک جهان‌بینی است. نگاهی که در آن، انسان در مرکز جهان می‌ایستد، اما نه به‌گونه‌ای که طبیعت را نبیند؛ بلکه انسان و طبیعت، هر دو، آینه‌دار یک حقیقت واحدند. در این مکتب، خط، موسیقیِ خاموش است؛ رنگ، شعرِ بی‌واژه؛ و ترکیب‌بندی، معماریِ یک رؤیا. نگارگر مکتب کمال، با صبری عارفانه، هر پیکره را چون قطره‌ای در دریای هستی می‌نگارد و هر حاشیه را چون آستانه‌ای برای ورود به حریم قدس. شیلا کنبی در پژوهش‌های خود بر پیوند ژرف نگارگری ایرانی با ادبیات، عرفان و حکمت تأکید می‌کند و مکتب کمال را نمونه‌ای درخشان از این پیوند می‌داند (کنبی، ۱۳۸۴).

اگر امروز از ضرورت احیای این مکتب در تبریز سخن می‌گوییم، سخن از نوستالژی نیست؛ سخن از یک راهبرد فرهنگی است. تبریز، با پیشینهٔ درخشان خود در نگارگری، خوشنویسی، تذهیب و تشعیر، می‌تواند بار دیگر به کارگاهی زنده برای تربیت نسل تازه‌ای از هنرمندان بدل شود. اما این احیا، تنها با تکرار فرم‌های کهن ممکن نیست. احیای مکتب کمال، به معنای بازخوانی روح آن است: همان دقت در جزئیات، همان وسواس در رنگ، همان احترام به انسان و طبیعت، و همان پیوند ناگسستنی با ادب و عرفان. روئین پاکباز در «نقاشی ایران از دیرباز تا امروز» نشان می‌دهد که مکتب تبریز، همواره مکتبی ترکیبی و پویا بوده است؛ مکتبی که از هرات، بغداد، چین و حتی اروپا تأثیر گرفته، اما هویت خود را از دست نداده است (پاکباز، ۱۳۸۵). پس احیای آن نیز باید پویا باشد، نه موزه‌ای و منجمد.

امروز، دیوارهای شهرهای ما از نقش‌های تکراری و بی‌روح پر شده‌اند. تبلیغات پرزرق‌وبرق، جای حاشیه‌های لاجوردی و طلایی را گرفته است. کودک ما، به‌جای آنکه با سیمرغ و اژدها و باغ‌های معلق خیال کند، با تصاویر بی‌هویت جهانی بمباران می‌شود. اینجاست که ضرورت احیای مکتب کمال، از یک آرزو به یک نیاز بدل می‌شود. نیاز به بازیافتن زبان تصویری خودمان. نیاز به آنکه به کودک تبریزی بیاموزیم ریشه‌اش در کجاست. نیاز به آنکه هنرمند تبریزی، به‌جای تقلید صرف از جریان‌های غربی، از چشمهٔ جوشان سنت خود بنوشد و سپس با زبان امروز سخن بگوید.

بازیل گری، تاریخ‌نگار هنر، در کتاب «نقاشی ایرانی» بر تداوم سنت‌های تصویری در مکاتب تبریز و هرات تأکید می‌کند و می‌نویسد که شکوه نگارگری ایرانی، حاصل گفت‌وگوی مداوم میان شهرها و کارگاه‌های هنری بوده است (گری، ۱۳۸۴). تبریز، در این گفت‌وگو، همواره صدایی بلند و ماندگار داشته است. اما این صدا امروز به پچ‌پچی ضعیف بدل شده است. کارگاه‌های نگارگری یکی‌یکی تعطیل می‌شوند. استادان کهن، بی‌شاگرد، رخت از جهان برمی‌بندند. رنگ‌های طبیعی، کاغذهای دست‌ساز، قلم‌موهای موی گربه و مرکب‌های سنتی، جای خود را به مواد صنعتی و شتاب‌زده داده‌اند. اگر این روند ادامه یابد، نه‌تنها مکتب کمال، بلکه حافظهٔ تصویری تبریز نیز به فراموشی سپرده خواهد شد.

برای احیای این مکتب، نخست باید زیرساخت‌ها را بازسازی کرد. تأسیس «خانهٔ مکتب کمال تبریز» می‌تواند نقطهٔ آغازی باشد؛ مکانی که در آن، پژوهش، آموزش، تولید و نمایش در کنار هم جریان یابد. این خانه باید آرشیوی از نسخه‌های خطی، قطعات نگارگری، طرح‌های مقدماتی و اسناد تاریخی را گرد آورد. باید کارگاه‌های عملی برای آموزش تذهیب، تشعیر، رنگ‌سازی سنتی و کاغذسازی دایر شود. باید استادان پیشکسوت، در کنار هنرمندان جوان، به تبادل تجربه بپردازند. هادی سیف در «نقاشی معاصر ایران» بر ضرورت پاسداشت میراث نقاشی و پیوند آن با آموزش دانشگاهی تأکید کرده است (سیف، ۱۳۷۹). این پیوند، می‌تواند مکتب کمال را از حاشیه به متن بیاورد.

دوم، باید به تولید محتوای امروزی اندیشید. مکتب کمال نمی‌تواند فقط در کتاب‌های کهن بماند. باید از آن، انیمیشن، کتاب کودک، بازی رایانه‌ای، نقاشی دیواری و آثار چندرسانه‌ای ساخت. باید داستان‌های شاهنامه، مثنوی و خمسه را با زبان تصویری مکتب کمال بازخوانی کرد. باید نمایشگاه‌های سالانه، جشنواره‌های تخصصی و بازارهای هنری در تبریز برگزار شود تا هنرمندان بتوانند آثار خود را عرضه کنند. اقتصاد هنر، اگر درست مدیریت شود، می‌تواند به جای تخریب، حامی سنت باشد.

سوم، باید از آموزش کودکان آغاز کرد. اگر کودک تبریزی، پیش از آنکه با انبوه تصاویر بی‌هویت روبه‌رو شود، با خط و رنگ و نقش آشنا شود، آنگاه مکتب کمال در جان او ریشه می‌دواند. آموزش نگارگری در مدارس، نه به‌عنوان درسی حاشیه‌ای، بلکه به‌عنوان بخشی از هویت فرهنگی، می‌تواند نسل آینده را به پاسبانان این میراث بدل کند.

در پایان، احیای مکتب کمال در تبریز، تنها یک پروژه‌ی هنری نیست؛ یک پروژه‌ی هویتی است. تبریز، اگر می‌خواهد نامش با هنر گره بخورد، اگر می‌خواهد در جهانی که هر روز بی‌هویت‌تر می‌شود، صدایی رسا داشته باشد، باید به سراغ ریشه‌های خود برود. مکتب کمال، آن ریشه است. ریشه‌ای که اگر آبیاری شود، باز هم می‌تواند شکوفه دهد. کمال، به معنای بی‌نقصی نیست؛ به معنای کوشش بی‌پایان برای نزدیک شدن به بی‌نهایت است. و تبریز، شهری که همیشه عاشق بی‌نهایت بوده است، شایسته آن است که بار دیگر کارگاه عشق و رنگ و نقش شود.

منابع

– آژند، یعقوب (۱۳۸۹). مکتب نگارگری تبریز. تهران: فرهنگستان هنر.

– پاکباز، روئین (۱۳۸۵). نقاشی ایران از دیرباز تا امروز. تهران: زرین و سیمین.

– کنبی، شیلا (۱۳۸۴). نگارگری ایرانی. ترجمه مهناز شایسته‌فر. تهران: مؤسسه مطالعات هنر اسلامی.

– گری، بازیل (۱۳۸۴). نقاشی ایرانی. ترجمه عربعلی شروه. تهران: دنیای نو.

– سیف، هادی (۱۳۷۹). نقاشی معاصر ایران. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.

  • نویسنده : محمد کاظمی کلجاهی
  • منبع خبر : آذرپژوه