همبستگی اجتماعی و اشتراک در ارزش‌ها، به ملت‌ها توانایی عبور از طوفان‌ها را می‌دهد و بقا و توسعه‌ی آن‌ها را در دهکده جهانی تضمین می‌کند. و این ضرورتِ حیاتی در دنیای امروز، دقیقاً همان حقیقتی است که حکیم فردوسی قرن‌ها پیش آن را در تار و پود شاهنامه تنید

گروه سیاسی/ سردبیر: در جهان پرشتاب و پیچیده‌ی مدرن، انسجام ملی سپر دفاعی جوامع در برابر بحران‌های هویتی، فشارهای جهانی‌شدن و تکانه‌های سیاسی است. همبستگی اجتماعی و اشتراک در ارزش‌ها، به ملت‌ها توانایی عبور از طوفان‌ها را می‌دهد و بقا و توسعه‌ی آن‌ها را در دهکده جهانی تضمین می‌کند. و این ضرورتِ حیاتی در دنیای امروز، دقیقاً همان حقیقتی است که حکیم فردوسی قرن‌ها پیش آن را در تار و پود شاهنامه تنید. شاهنامه نشان می‌دهد که مدت‌ها پیش از پیدایش مفاهیم مدرنِ دولت-ملت، چگونه پیوند با حافظه‌ی تاریخی مشترک و نمادهای میهنی توانسته است جامعه‌ی ایرانی را در برابر گسست‌های ویرانگر مصون نگه دارد و الگویی بی‌زمان و الهام‌بخش برای همبستگی در هر دورانی ارائه دهد.

شاهنامه فردوسی تنها یک اثر ادبی یا مجموعه‌ای از داستان‌های حماسی نیست؛ این کتاب، سندِ زنده و پویای هویت جمعی و نمادِ راستین انسجام ملی ایرانیان در طول تاریخ است. در روزگاری که گسست‌های فرهنگی و سیاسی، کیانِ ایران‌زمین را تهدید می‌کرد، حکیم توس با سرودن این شاهکار، شیرازه‌بندی محکمی میان گذشته، حال و آینده یک ملت ایجاد کرد. انسجام ملی در شاهنامه بر پایه‌ی همبستگی اجتماعی، اشتراکات فرهنگی، حافظه تاریخی مشترک و احساس تعلق به سرزمین شکل می‌گیرد. فردوسی در لایه‌های گوناگون روایی خود، با تکیه بر ارزش‌هایی همچون دادگری، خردورزی، میهن‌دوستی، وفاداری، مبارزه با بیداد و دفاع از یکپارچگی سرزمین، هم‌سرنوشتی تاریخی ایرانیان را برجسته می‌سازد. در این حماسه بلند، ایران نه یک مرز جغرافیایی صِرف، بلکه یک «مفهوم هویتیِ زنده» است که همه اقوام و افراد را زیر یک چتر واحد گرد هم می‌آورد.

 

پایه‌های انسجام ملی در اندیشه فردوسی

برای درکِ چگونگی انسجام ملی در شاهنامه، باید به مؤلفه‌های سازنده آن نگریست. فردوسی مفهوم ملت را حول محور چند اصل اساسی تعریف می‌کند:

الف) دادگری و خردورزی: در نگاه فردوسی، حکومتی پایداری دارد و ملتی منسجم می‌ماند که بر مدار «داد» و «خرد» حرکت کند. هرگاه شاهان از مسیر دادگری منحرف شوند (مانند ضحاک یا در اواخر عهد کیکاووس و یزدگرد)، شیرازه جامعه از هم می‌پاشد. دادگری مایه دلگرمی آحاد جامعه و پیوند میان مردم و حاکمیت است.

 

ب) حافظه تاریخی مشترک: شاهنامه با بازخوانی اساطیر و تاریخ گذشته، به ایرانیان یادآوری می‌کند که ریشه‌ای مشترک دارند. این حافظه‌ی جمعی، چه در شادیِ پیروزی‌ها و چه در اندوهِ شکست‌ها، حس «هم‌سرنوشتی» را در دل‌ها بیدار نگه می‌دارد.

 

ت) دفاع از یکپارچگی سرزمین (ایران‌دوستی): مرزهای ایران در شاهنامه خط قرمز همه پهلوانان است. از رستمِ سیستانی تا گودرزِ اصفهانی و دیگر دلاوران از گوشه و کنار این سرزمین، همگی در برابر دشمن خارجی (توران و روم) جبهه‌ای واحد تشکیل می‌دهند. و این تکثر در عین وحدت، زیباترین جلوه همبستگی اجتماعی است.

 

تجلی انسجام و بحران در میدان نبرد

نمودِ عینی و ملموس این همبستگی و چالش‌های آن را می‌توان در یکی از داستان‌های درخشان شاهنامه، یعنی نبرد سخت میان ایران و توران (در جنگ دوازده رخ و پیش‌زمینه‌های آن) مشاهده کرد. این داستان به‌خوبی نشان می‌دهد که چگونه انسجام ملی در تاریک‌ترین لحظات بیم و ناامیدی، جامعه را از فروپاشی نجات می‌دهد.

در این نبرد سخت، با آنکه گودرزیان دلاورانه ایستادند، اما کارِ جنگ گره در گره شد و گره‌های کورِ میدان، توانِ رزمندگان را فرسود. میمنه سپاه ایران با گیو، پسر گودرز، بود؛ پهلوانی که همواره ستون استوار لشکر به شمار می‌رفت. فریبرز، سالار سپاه ایران و شاهزاده کیانی، در قلب لشکر ایستاده و پشتِ قلب‌گاه، درفش کاویان، نشان امید و چراغ روشنِ ایران، برافراشته بود. درفش کاویان در شاهنامه تنها یک پارچه پُرنقش‌ونگار نیست؛ پرچمِ کاوه آهنگر، نمادِ برخاستن ملت علیه ظلم و مظهر یکپارچگی و اقتدار ملی است.

چون سرداران توران پایمردی گودرزیان و گیو را دیدند، بر آن شدند که به قلب سپاه ایران بزنند، چرا که می‌دانستند اگر قلب سپاه شکست، سپاه یکسره بشکند و شیرازه ارتش از هم پاشیده شود. در این لحظه حساس، فریبرز که باید مظهر شجاعت و فرماندهی باشد، تابِ ایستادگی نیاورد و گریخت؛ و این گریزِ ناباورانه، لشکر ایران را از هم گسست. بحرانِ خط مقدم به بدنه سپاه سرایت کرد و چنان کار بر ایرانیان دشوار شد که حتی گودرزِ خردمند و سالخورد نیز، آهنگِ گریز کرد. در این هنگام، گیو، پدر را به پایداری و ایستادگی خواند و یادآور شد که فرار از میدان، مرگِ ابدی نام و ننگِ ابدی قوم است. سخنِ استوار و مقتدرانه گیو در گودرز تاثیر کرد؛ گودرز و گودرزیان سوگند خوردند که تا پای جان بجنگند و خاک را به خون خود گلگون کنند.

با این همه، کارِ میدان تنها با جان‌فشانی نومیدانه به سامان نمی‌رسید. تاریخ و تجربه نشان داده است که ارتش‌های نومید، حتی اگر تا پای جان بجنگند، سرانجام مغلوب می‌شوند. برای پیروزی، چیزی فراتر از جان‌بازی همچون «امید» باید باشد. امید همان چسب عاطفی و روانی است که دل‌های پراکنده را به هم جوش می‌دهد.

گودرزِ جنگ‌آزموده و پیر، چاره کار را در احیای نمادِ ملی یافت. او به نوه‌اش، بیژن، گفت: «به نزد فریبرز برو، از او بخواه به میدان باز گردد، و اگر نیامد، درفش کاویان را با خود بیاور». گودرز می‌دانست که به یُمنِ این درفش، سپاه ایران جانِ تازه‌‌ای می‌گیرد و دل‌های پریشان و هراسانِ ایرانیان دوباره یکی می‌گردد. نمادها در دوران بحران، کارکردی معجزه‌آسا دارند.

بیژن به نزد فریبرز رفت و پیام را رساند، اما فریبرزِ ترسیده و خودخواه، با لجاجت گفت: «نه خودم به میدان برمی‌گردم و نه درفش کاویان را به دست کسی می‌سپارم». در این لحظه، بیژن میان دو راهیِ احترام به ساختار رسمی (شاهزاده) و نجاتِ میهن قرار گرفت. او مصلحتِ کلانِ ملت و ایران را بر لجاجتِ یک فرمانده ترجیح داد؛ ناگهان تیغ برمی‌کشد و درفشِ کاویان را دو نیم می‌کند! درفشی که نماد یکپارچگی بود، پارادوکس‌وار برای نجات ایران دوپاره شد! این دوپاره شدن، گسستنِ نمادینِ بندهای سستِ گذشته برای پیوند زدنِ عمیق‌تر آیندگان بود.

سیاست و تدبیرِ بیژن و گودرز کارگر افتاد. ایرانیان با دیدن بیژن که با اختر کاویان (پرچم ملی) بازمی‌گشت، روحیه‌ای مضاعف یافتند. در مقابل، تورانیان با دیدنِ دوباره این درفشِ اسطوره‌ای، بیمناک و لرزان شدند. نکته شگفت‌انگیز داستان اینجاست که بیژن تنها با یک نیمه از درفش کاویانی و نه تمام آن، دل‌ها را گرم و پر‌فروغ کرد. این نشان می‌دهد که برای انسجام و برخاستن، حتی داشتنِ سهمی و نیمه‌ای از امید و نمادهای مشترک کافی است، مشروط بر اینکه ایمان در دل‌ها زنده باشد. ایرانیان با دیدنِ همان نیمه پرچم، همبستگی خود را بازیافتند:

دگـربـاره از جای بـرخواستند

بر آن دشت، رزمی نو آراستند

این رزمِ نو، زاییده‌ی انسجامِ دوباره بود. سپاهی که در حال متلاشی شدن بود، حول محور یک نشانه مشترک متحد شد، بر ترس خود غلبه کرد و سرنوشت جنگ را تغییر داد.

 

درسِ شاهنامه برای امروز

داستانِ درفشِ کاویان و پایداری گودرزیان در شاهنامه، ماکتی کوچک از مفهوم بزرگ انسجام ملی است. فردوسی به ما می‌آموزد که انسجام ملی، جریانی پویاست که در روزهای سخت و بحرانی محک می‌خورد. فرارِ فریبرزها (نخبگان یا حاکمان بی‌تدبیر) شاید موقتاً شیرازه جامعه را سست کند، اما تا زمانی که پهلوانانی چون گیو و بیژن (توده‌های آگاه و فداکار) حاضرند برای حفظ نمادها و ارزش‌های مشترک جان‌فشانی کنند، امیدِ نوزایی وجود دارد.

شاهنامه آینه وفاق ماست. این کتاب به ما یادآوری می‌کند که هویت جمعی ایرانیان، فراتر از تفاوت‌های قومی، زبانی و فردی، بر پایه‌ای استوار از «خرد، داد و عشق به خاک» بنا شده است. حتی اگر در طوفان حوادث روزگار، پرچمِ این سرزمین و انسجامِ آن دچار آسیب یا دوپارگی شود، حافظه تاریخی و اراده جمعی این ملت بزرگ، همواره توانایی آن را دارد که از همان نیمه‌ی باقیمانده، امیدی نو بسازد، دگرباره از جای برخیزد و رزمی نو برای فردا آرایش دهد.

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه