این روزها صداهایی از گوشه و کنار شنیده می‌شود که با ادبیاتی آشنا اما محتوایی بیگانه، سخن از «لزو‌م بازنگری در شیوه‌ی اداره‌ی اقوام در ایران» به میان می‌آورند. اما پشت این سخنان، ردّی از نسخه‌های بیگانگان دیده می‌شود!!

گروه جامعه/ سردبیر: این روزها صداهایی از گوشه و کنار شنیده می‌شود که با ادبیاتی آشنا اما محتوایی بیگانه، سخن از «لزو‌م بازنگری در شیوه‌ی اداره‌ی اقوام در ایران» به میان می‌آورند. پشت این سخنان، بیش از آن‌که دغدغه‌ای از درون برای توسعه و همزیستی باشد، ردّی از نسخه‌های بیگانگان و نظریه‌هایی دیده می‌شود که نه با روحِ تاریخِ ایران سازگارند و نه با واقعیت زیستی مردم این سرزمین. کسانی که چنین حرف‌هایی می‌زنند، هیچ‌گاه حاضر نیستند توضیح دهند که چگونه این کشور، با همه تنوع زبانی، دینی و قومی‌اش، هزاران سال بر بنیاد آیین شهریاری ایرانی دوام آورده، بالیده و هیچ شکافی ماهوی میان مردمانش پدید نیامده است. چگونه است که همین سرزمین تا چند دهه پیش، حتی در رنگین‌ترین اقلیم خود ــ آذربایجان غربی ــ صحنه‌ی همزیستی هماهنگ و خاطره‌انگیز قوم‌ها و ادیان گوناگون بود، بی‌آن‌که نیازی به نسخه‌برداری از نظام‌های بیگانه احساس شود؟! در همان روزگاری که کرد و آذری، آشوری و ارمنی و… در کنار هم زندگی می‌کردند و سفره و سرنوشت مشترک داشتند، خبری از شعارهای قوم‌گرایانه و تقسیمات ساختگی نبود. خانواده‌هایی پیوند می‌خوردند که ریشه‌هایشان به زبان‌ها و آیین‌های متفاوت برمی‌گشت، اما قلبشان برای یک مقصد می‌تپید: ایران. این همزیستی طبیعی نه محصول اجبار و سیاست بود، بلکه برآمده از بینشی عمیق در فرهنگ ایرانی بود که حکومت را نه ابزاری برای سلطه، بلکه عامل نظم، عدالت و پاسداری از همه‌ی مردمان می‌دانست.

آیین شهریاری ایرانی ـ آیینی که در بطن خود از خرد، عدالت و همگرایی مایه می‌گیرد ـ بارها در طول تاریخ نشان داده است که ظرفیت پذیرش و اداره‌ی تنوع را به‌خوبی دارد. از دوران هخامنشی تا صفوی، اقوام گوناگون در چارچوب یک دولت واحد زیسته‌اند و هیچ‌گاه مفهوم «قومیت» به عنوان شکاف سیاسی معنا پیدا نکرد. کسانی که امروز بر طبل «حقوق اقوام» می‌کوبند، در واقع تکرارکننده‌ی واژگان و الگوهایی هستند که در قرن بیستم از سوی نظریه‌پردازان مارکسیست و جریان‌های چپ‌گرای بی‌ریشه به کشورهای غیرغربی تحمیل شد. همان اندیشه‌هایی که در لباس عدالت، بذر تفرقه کاشتند و ملت‌های یکپارچه را به پاره‌های کوچک و متخاصم بدل کردند.

واقعیت این است که ایران، تا پیش از نفوذ این اندیشه‌های ناهماهنگ با سنت ملی‌اش، نه مسأله‌ی قومیت داشت و نه چالشی در همزیستی مردمش. از کرد و لر گرفته تا بلوچ و آذری و فارس و ترکمن، و از مسلمان و مسیحی تا زرتشتی و کلیمی، همه در ذیل هویت بلند ایرانی، شریک سرنوشت یکدیگر بودند. تنها زمانی که اندیشه‌ی بیگانه، از روزنه‌های سیاسی و دانشگاهی نفوذ کرد، واژه‌ی «قوم» به معنایی حقوقی و جدایی‌طلبانه وارد ادبیات داخلی شد. این همان نقطه‌ای بود که نغمه‌ی تفرقه به گوش رسید و دشمنان این خاک دانستند از کدام در می‌توانند وارد شوند.

امروز نیز تکرار همان نسخه‌ها ذیل عنوان‌های تازه، تنها مسیر تجزیه‌طلبی نرم را هموار می‌کند؛ مسیری که جز به سود بیگانگان، به زیان هیچ کس نیست. تاریخ گواهی می‌دهد که همزیستی واقعی در ایران، نه از دل شعارها، بلکه از دل تجربه‌ی زیسته‌ی مردم این سرزمین زاده شده است. اگر در همین روزگار اخیر، مردم گوناگون ایران ـ از هر قوم و آیین ـ دوشادوش هم در دفاع از خاک وطن ایستاده‌اند، تازه‌ترینش در مقابله‌ی داوطلبانه و شجاعانه با حملات اخیر رژیم اسرائیل و هم‌پیمانان غربی، این شاهد زنده‌ای است از استمرار همان پیوند هزارساله.

ایران، برخلاف آنچه نسخه‌نویسان غربی می‌پندارند، کشوری نیست که تازه در پی ساختن هویت ملی باشد. اینجا، هویت ملی قرن‌هاست که در تار و پود فرهنگ، زبان، مذهب، و زیست مشترک مردمان تنیده شده است. خطر واقعی، نه از تنوع اقوام، بلکه از نفوذ اندیشه‌هایی است که می‌خواهند این تنوع را به ابزار سیاست‌های تجزیه‌گر بدل کنند. آزموده را آزمودن خطاست؛ ایران قرن‌هاست با آئین خویش و بر شالوده‌ی خرد و همزیستی خویش برپاست، و هیچ نیاز به درس تازه‌ای از غرب و شرق ندارد.

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه