قصد داریم به معرفی و بررسی قطعه‌ای بسیار ارزشمند بپردازیم که درباره زلزله ویرانگر تبریز در سال ۱۱۳۹ قمری سروده شده است. این سال‌ها مصادف بود با یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ ایران. سقوط صفویه توسط افغان‌ها، تاخت و تاز محمود و اشرف، و سپس ظهور نادرشاه.

گروه جامعه/ سردبیر: موضوع بلایای طبیعی، به‌ویژه زلزله، همواره یکی از دغدغه‌های بشری و بازتاب‌دهنده دیدگاه‌های اجتماعی و دینی هر دوره بوده است. در ادبیات فارسی، اشعار و متون متعددی در توصیف و تحلیل این حوادث شوم به جای مانده است. نکته جالب توجه در میان اکثر شاعران و ناظران این دوره‌ها، فراتر رفتن از توصیف صرف حادثه و ورود به حیطه تحلیل است؛ تحلیلی که غالباً بر محوریت ظلم و جور حاکمان و رواج فساد اجتماعی به‌عنوان عامل اصلی قهر طبیعت و وقوع زمین‌لرزه تأکید دارد. این نگاه، که در جای خود نیازمند بررسی جامعه‌شناختی است، در عین حال، گویای اعتراض مدنی شاعران به وضعیت سیاسی و اجتماعی زمانه است.

در همین راستا، قصد داریم به معرفی و بررسی قطعه‌ای بسیار ارزشمند بپردازیم که درباره زلزله ویرانگر تبریز در سال ۱۱۳۹ قمری سروده شده است. این سال‌ها مصادف بود با یکی از پرآشوب‌ترین دوره‌های تاریخ ایران. سقوط صفویه توسط افغان‌ها، تاخت و تاز محمود و اشرف، و سپس ظهور نادرشاه که پس از بیرون راندن مهاجمان، خود با تشکیل امپراتوری عظیم، به ظلم و ستم داخلی روی آورد و حتی به فرزند خویش، رضاقلی میرزا، نیز رحم نکرد. شعرای این دوره، این حوادث را نه مجزا، بلکه سلسله‌ای از نشانه‌های الهی در واکنش به بی‌عدالتی‌ها می‌دیدند.

 

گنجینه‌ای نایاب در جنگ «معینا»

این قطعه شعر ارزشمند در جُنگی نفیس به نام «جنگ یا تذکره معینای اردوبادی» که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می‌شود، ثبت شده است. سراینده این اثر، شاعری است به نام علینقی اردوبادی که اهل شهر اردوباد (شهری در آن سوی ارس و در جمهوری نخجوان امروزی، که روزگاری از توابع ایران بود) است.

علینقی اردوبادی، با زبانی شیوا و مضامینی عمیق، فاجعه تبریز را در اوزان شعر خود به تصویر کشیده و جدای از ثبت تاریخ دقیق واقعه، به تحلیل عمیق چرایی آن پرداخته است.

 

بازخوانی شعر؛ توصیف هول و انتقاد تند از زمانه

شعر با توصیفی زیبا از وضعیت پیش از زلزله آغاز می‌شود؛ فصلی خوش، نه گرم و نه سرد، که طبیعت تبریز را همچون عروسی آراسته نشان می‌دهد. این آرامش ناگهان با فرمان غیبی (هاتف غیب) شکسته می‌شود:

ز گردش فلک واژگون کج رفتار

بعزّ عرض رسانم که چون بُد این اخبار

به بیست و هشتم شهر جمادی الثانی

ز بعد الف، صد و سی و نه که بود شمار

شاعر با دقت، تاریخ دقیق وقوع زلزله را در سطر خود ثبت می‌کند و سپس به توصیف ابعاد فاجعه می‌پردازد:

بناگه از طرف فوق و تحت، زلزله‌ای

پدید گشت که عالم خراب شد یکبار

به یک دقیقه عمارات مسجد و حمام

دگر مدارس و دکان و جملگی بازار

شدند زیر و زبر آنچنان که هیچ نماند

نه قصر و طاق و رواق و نه کوچه و دیوار

علینقی اردوبادی تصویر هولناکی از درهم شکستن شهر و فدا شدن هزاران نفر زیر آوار خلق می‌کند؛ مردمی که جان به سلامت بردند نیز مجروح و شکسته پا و دست بودند. اما اوج شاهکار این قطعه، در انتهای آن و در نقد شجاعانه اجتماعی و سیاسی دوران نهفته است. او به صراحت، بلای نازل شده را نه از فلک، بلکه نتیجه اعمال انسان‌ها و به‌ویژه حاکمان می‌داند:

نگویم از فلک است این بلا که ناید راست

به حکم آن که بود بنده فاعل مختار

او ریشه بلا را نه در تبریزِ تنها، که در ظلمی می‌بیند که «عالمی یکبار» را فرا گرفته است. شاعر به شدت از فساد مالی، خوردن مال یتیم و لگدمال شدن شریعت در آن دوره انتقاد می‌کند و زلزله را گوشمالی می‌داند تا «شوند از این حرکت خفتگان مگر بیدار».

علینقی اردوبادی در این قطعه شعر، نه تنها سندی تاریخی از یک فاجعه طبیعی ارائه داده، بلکه با پیوند دادن رنج مردم با بی‌عدالتی‌های زمانه، وظیفه ذاتی یک هنرمند متعهد را به زیبایی ادا کرده است.

قطعه شعر علینقی اردوبادی در باره زلزله ۱۱۳۹ تبریز:

ز گـردش فـلک واژگـون کـج رفـتار

بعزّ عرض رسانم که چون بُد این اخبار

کنون که از ستم دی خلاص شد تبریز

رسـید فـصل گـل و لاله و نـوای هزار

جهان نه گرم و نه سرد و نه روز و شب کم و بیش

هوا نه ابر و نه صاف و زمین نه گِل نه غبار

عـروس بـاغ چـو طـاوس جـلوه گر گردید

دمید سنبل و گل همچو زلف و عارض یار

شد آن زمان که به طرف چمن ز غم آزاد

کنـند سـیر گـل و سـبزه و رخ دلـدار

که ناگه از پس این پرده گفت هاتف غیب

که خیز و فکر بِحِل، دل خراب گمار

که می رسد ز بلا بهر این خجسته مکان

چنان که زلزله تبریز را کند هموار

به بیست و هشتم شهر جمادی الثانی

ز بعد الف، صد و سی و نه که بود شمار

بناگه از طرف فوق و تحت، زلزله‌ای

پدید گشت که عالم خراب شد یکبار

هوا ز گرد و غبار آنچنان بشد تاریک

که تیره گشت از او دیده اولوا الابصار

به یک دقیقه عمارات مسجد و حمام

دگر مدارس و دکان و جملگی بازار

شدند زیر و زبر آنچنان که هیچ نماند

نه قصر و طاق و رواق و نه کوچه و دیوار

به زیر خشت و گل و سنگ ماند خلق کثیر

بمرد در سر هر رهگذر هزار هزار

دگر که جان بسلامت از این بلا بردند

شکسته پا و سر و دست، بی حد ومقدار

یکی شکسته کمر، دیگری گشوده جبین

یکی شکافته فرقش به خشت همچو انار

بسینه چوب عمارت چو تیره جا کرده

به حلق شیشه جامش چو تیغ کرده گذار

چو روز حشر همه وامصیبتا گویان

فغان شور چو غوغای گیر و نعره دار

نگویم از فلک است این بلا که ناید راست

به حکم آن که بود بنده فاعل مختار

نگویم آنکه به تبریز ظلم و جور بود

همان که ظلم گرفته است عالمی یکبار

ز حرص مال چنان غرق بحر عصانیم

به صد هزار کمند ار کشند، نیست کنار

خورند مال یتیم و برند حق کسان

نمانده شرع نبی را علامت و آثار

کسی که دوخت چو ماهی درم به خرقه خویش

زمانه از سر او پوست برکشد چون مار

همه علامت آن است و گوشمالی چند

شوند از این حرکت خفتگان مگر بیدار

ز بس خلاف رضای خدا ز ما سرزد

که از تدارک آن عاجز است استغفار

مهم نیست دگر گر بدین نسق گذرد

در این جهان تو نبینی ز آدمی دیّار

بغیر از آن که گمارم نظر به لطف و دگر

زبان گشاده به حمد مُهمین غفار

ببین به لطف الها! بجمع بنده خود

نظر به حال اسیران مستمند گمار

بدفع زلزله قادر تویی دگر کس نیست

ز سیل حادثه عالم خراب شد مگذار

نقی! تو از عمل خویش شرم دار و مترس

که هست حضرت باری گناه را ستّار

به قعر لجّه اندیشه سر فرو بردم

که تا برآرم از آن بحر گوهر شهوار

خرد چو دید چنین بانگ بر خیالم زد

یکی به وجه حسن پیش دوستان اظهار

چنین که «واو» میفکن ز مصرع ثانی

بگو که «زلزله بنمود شهر را هموار

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه