چهار جوان تبریزی؛ بابک و امیرعلی، یکی فارغ‌التحصیل از یک دانشگاه‌ معتبرِ پایتخت و دومی فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی سهند که متاسفانه همچنان در جست‌وجوی کار هستند! و افسانه و احمدرضا که هنوز با امید به آینده درس می‌خوانند؛ میهمان ما در یک کافه‌ی دنج در قلب کلانشهرِ زیبای تبریز بودند.

گروه جامعه/ سردبیر: امروز، روز جوان است؛ روزی که بیش از هر سال، معنایش با امید و دغدغه در هم آمیخته است. در جامعه‌ای که جوانی گاه مترادف با تلاش بی‌پایان و آینده‌ای مبهم شده، تصمیم گرفتیم در گفت‌وگویی بی‌پرده پای حرف‌های نسل جوان بنشینیم. چهار جوان از تبریز ـ بابک و امیرعلی، یکی فارغ‌التحصیل از یک دانشگاه‌ معتبر از پایتخت و دومی فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی سهند که متاسفانه همچنان در جست‌وجوی کاری همسان با رشته‌های خود هستند، و افسانه و احمدرضا که هنوز با امید به آینده درس می‌خوانند ـ میهمان ما در یک کافه‌ی دنج در قلب کلانشهرِ زیبای تبریز بودند. فضای کافه آرام بود، اما حرف‌های این جوان‌ها پر از التهاب درونی و سوال‌های بی‌پاسخ درباره‌ی آینده، فرصت‌ها، مهاجرت و مسئولیت در برابر وطنشان.

 

سردبیر: از روز جوان می‌گویند که روز امید است، روز حرکت و انگیزه. اما اگر صادقانه بگوییم، امروز امید در دل جوان‌ها چه اندازه زنده است؟

 

بابک، فارغ‌التحصیل رشته علوم سیاسی از دانشگاه تهران پیش قدم می‌شود تا ابتدا به سوال ما پاسخ گوید: «امید هست، ولی کم‌رمق. ما تلاش کردیم، درس خواندیم، تجربه کسب کردیم، اما وقتی شغل مناسب پیدا نمی‌شود، امید رنگ می‌بازد. نمی‌گویم هیچ فرصتی نیست، ولی مسیر خیلی سخت است. هر آگهی استخدامی که می‌خوانم پر از شرط‌هایی است که عملاً هیچ جوانی نمی‌تواند همه را داشته باشد.»

امیر علی دیگر فارغ التحصیل گفتگوی امروز ما هم معتقد است: «برای من هم همین طور است. ماه‌هاست دنبال کارم. گاهی فکر می‌کنم شاید رفتن انتخاب بهتری باشد. وقتی می‌بینی خیلی از دوستانت به کشورهای دیگر رفته‌اند و آنجا آرام‌تر زندگی می‌کنند، وسوسه‌انگیز می‌شود. ولی وقتی پای تصمیم جدی می‌رسد، فکر وطن اجازه نمی‌دهد به‌راحتی دل بکنم!»

 

سردبیر: شما دو نفر که هنوز دانشجو هستید. نگاهتان به این وضعیت چیست؟

افسانه، دانشجوی روانشناسی در پاسخ به سوال بنده می‌گوید: «ما هم نگران آینده‌ایم. درس خواندن دیگر مثل گذشته انگیزه‌زا نیست؛ چون نمی‌دانیم بعد از فارغ‌التحصیلی چه پیش خواهد آمد. بعضی از استادانمان هم می‌گویند که آینده برای تلاشگران واقعی روشن است، اما وقتی خانواده‌ها هم نگران درآمد و شغل هستند، این حرف‌ها دیگر کافی نیست.»

و اما احمدرضا ،دانشجوی زبان، حرفهای افسانه را تائید و او هم می‌گوید: «من هم موافقم. امروز جوان ایرانی دائم میان «ماندن و رفتن» دو‌دل است. نه فقط به خاطر مسائل اقتصادی، بلکه چون حس می‌کند تلاشش دیده نمی‌شود. ما نخبه‌هایی داریم که می‌گریزند چون فکر می‌کنند در اینجا نمی‌شود رشد کرد. همین حس بی‌عدالتی و بی‌انگیزگی، از هر بحران اقتصادی خطرناک‌تر است.»

 

سردبیر: شاید سؤال مهم این باشد که آیا رفتن، واقعاً راه‌حل است؟

این بار این امیر علی است که پیش قدم شده و به سوال بنده پاسخ می‌دهد؛ پاسخی کوتاه اما پر از درد و رنج:

«نه به‌طور مطلق. مهاجرت ممکن است شرایط مالی را بهتر کند، اما آن آرامش واقعی شاید با پول تأمین نشود. زندگی در کشور دیگر هم مشکلات خود را دارد؛ غربت، دلتنگی، تبعیض فرهنگی.»

امیر علی اضافه می‌کند: «من فکر می‌کنم اگر ساختارهای داخلی اصلاح شوند، خیلی‌ها می‌مانند. جوان امروزی دنبال رفاه بدون تلاش نیست، دنبال فرصتی است برای ساختن. اگر اعتماد بین مردم و مسئولان بازسازی شود، هیچ نیازی به “فرار” نخواهد بود.»

 

سردبیر: در میان همه این دغدغه‌ها، من یک باور دارم و می‌خواهم آن را صادقانه بگویم. ایران به ما نیاز دارد. اگر همه بروند، چه کسی برای آینده این خاک خواهد ماند؟ رفتن شاید بخشی از مشکلات اقتصادی را حل کند، اما بخش انسانی و احساسیِ زندگی را زخمی می‌کند. ما به عنوان جوان، مسئول آینده فرزندان همین خاکیم. باید ماند و ساخت، حتی اگر ساختن سخت باشد.

امیر علی دوباره تاکید می‌کند: «شاید همین نگاه، همان چیزی باشد که باید دوباره زنده شود. اینکه باور کنیم ماندن، نه از روی اجبار بلکه از روی عشق به وطن است.»

بابک اما نظر دیگری دارد: «من فکر می کنم ما یک بار زندگی می کنیم و باید بهترین وضعیت را برای خود انتخاب کنیم. هر کسی مسئول زندگی خود هست و اگر من و من نوعی‌ها موفق شویم، قاعدتا جامعه هم پیشرفت می کند… من اول باید خودم را اداره کنم، زندگی خودم را سروسامان بدهم و بعد به فکر جامعه و وطن خود باشم…»

بابک در ادامه می‌گوید: «به نظرم روز جوان باید فقط درباره‌ی جشن و تبریک نباشد؛ باید درباره‌ی مسئولیت و امید دوباره حرف بزنیم. مسئولان نباید وعده های توخالی بدهند. ما دیگر گوشمان پر هست! بعد از چند سال درس خواندن و جان کندن سهم من از این کشور بیکاری و کار کردن در اسنپ هست. اگر قرار بود در اسنپ کار کنم چرا باید درس می‌خواندم؟ همان چهار سال را هم در اسنپ بودم الان لااقل چهار سال جلوتر از الان بودم…»

افسانه در ادامه می‌گوید: «من هنوز امیدوارم. شاید سخت باشد، ولی نسل ما اگر بماند، می‌تواند مسیر را تغییر دهد. کشور با همین جوان‌ها نفس می‌کشد.»

سردبیر (در پایان گفتگو): «در چهره‌ی هر چهار نفرشان، چیزی مشترک دیدم. و آن چیزی نبود جز نگرانی، ولی نه تسلیم. این گفت‌وگو، خلاصه‌ی وضعیت نسل جوان امروز ایران است؛ نسلی که می‌داند مسیر پرسنگلاخ است، ولی هنوز دل در گرو وطن دارد. و شاید همین عشق خاموش، بزرگ‌ترین سرمایه‌ای باشد که این کشور در دل جوانانش دارد. ماندن آسان نیست، اما رفتن همیشه پاسخی کامل نیست. سرزمین ما، هرچند زخمی و پر از چالش، هنوز خانه‌ی عشق‌ها و رؤیاهاست. جوانانش اگر بمانند، اگر بسازند، فردا روشن‌تر خواهد بود.»

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه