«تا باشد آذربایجان پیوند ایران است و بس
ایـن گفت با صوتی رسـا فـریاد آذربـایجان
در بـیستون انـقلاب، از شـورِ شـیرین وطن
بس تیشه بر سر کوفته فـرهاد آذربـایجان»
شهریار
گروه گزارش/ محبوبه غلامی: ایران سرزمین مردان دلاور است؛ از آریو برزن، سورنا، رستم، فردوسی، ابنمقفع، نظامالملک، شمسالدین علی و دیگران تا ستارخان به دوره زمانی مشروطه؛ که از وی تا امروز ادامه مییابد. از میان این بزرگان به «ستار قرهداغی» زادهشده در روستای قرهداغ -حاشیه ارس- که امروز به افتخارِ شکوهِ او «سردار کَندی» خوانده میشود خواهیم پرداخت.
از کودکی و خانواده او همین اندازه میدانیم که پدرش حسن نام داشت و فروشندهی پارچه بود، او سه برادر نیز داشت که اسماعیل بزرگترین ایشان بود. در روزگاری نزدیک به ۱۵ سالگی ستار و زمانیکه برادرش اسماعیل به دست حکومتیها کشته شد، پدر درحالیکه شکسته و غمگین بود همراه با ستار به محله امیرخیز در تبریز آمد تا روزگار در آنجا بگذراند. در اینجا حادثهای پیش میآید که باعث ورود ستار به دایرهی حکومت میشود؛ چنانکه چون پسران میرزا مصطفی -از دوستانِ خانوادهی ستار- یکی از قاطرچیان ولیعهد -مظفرالدین میرزا- را میکشند، برای مخفی شدن به ستار سپرده میشوند؛ اما در کشاکش سرنوشت چنان میشود که آن دو پسر به دست ماموران حکومتی کشته و ستار به دست ماموران دستگیر شده و در زندان نارین قلعه تبریز حبس میشود. هرچند که او زمانی بعد از زندان میگریزد. وی پس از فرار نخست به عیاری میپردازد و درحالیکه قحطی و کمبود نان در تبریز بیداد میکرد انبار محتکران را برای مردم میگشود. اما پساز زمانی به محله امیرخیز بازگشت. در این هنگام چون وی نگهبان جاده خوی به مرند شد مورد مِهر ولیعهد قرار گرفته و به ردیفِ تفنگچیان پیوست. او که اسبسواری و تیراندازی را خوب میدانست از این هنگام که در صف تفنگچیان قرار داشت به «ستارخان» شهره شد. در این هنگام که ستارخان در دهه سوم زندگی خود به سر میبرد از ردیف تفنگچیان بیرون آمده به سواران حاکم خراسان پیوسته، دیگرباره از آن سَوا شده و درحالیکه بزرگِ محلهی امیرخیز و مورد احترام همگان بود به دَشتگیری (کارشناسی اسب) پرداخت.
«اسماعیل امیرخیزی» از بزرگمردان فرهنگ در تبریز که عشقی بیپایان به هویت ایرانی داشته و در دبیرستان محمدیه تبریز از برای پاسداشت زبان پارسی میکوشیده، هممحلی، یار و مشاور ستارخان شناخته میشده است که در نخستین گامهای موجودیت یافتن «انقلاب مشروطه» ستارخان را با این اندیشه سراسر ایرانخواه آشنا ساخت. چهاینکه تبریز شهری پیشرو در نهضت مشروطیت شناخته میشد و تشکیلاتی سازمان یافته با نام «انجمن ایالتی آذربایجان» داشت که «انجمن حقیقت» یکی از شاخههای آن شناخته میشد؛ و ستارخان به این شاخه پیوست. این فضا بستر آشنایی ستارخان با بزرگان مشروطیت را فراهم آورد؛ از جمله این بزرگان «علی موسیو» نام داشت که پیشاز برپایی دولت مشروطه، با آگاهی «انجمن غیبی» را بهوجود آورد که مسلح کردن مشروطهخواهان در زمانهی پساز بهتوپبستهشدن مجلس، از دستآوردهای آن است.
زمانی پساز آغاز سلطنت مظفرالدین شاه در سال ۱۲۸۴ فرمان مشروطه در مرداد ماه ۱۲۸۵ امضا شد. شاه چند ماه بعد درگذشته و پسر او محمدعلی میرزا که مخالفت کامل با مشروطیت داشت به سلطنت رسیده و در تاریخ ۲ تیر ۱۲۸۷ با همکاری روسیه، مجلس شورای ملی را به توپ بست. دراینهنگام باتوجه به آنکه بسیاری از مشروطهخواهان اعدام و یا تبعید شده بودند، نمایندگان تبریزی مجلس از برای پوزش خواستن نزد محمدعلی شاه رفتند، اما سید حسن تقیزاده به سراسر کشور تلگراف زده و از مشروطهخواهان درخواست یاری کرد.
پس چون این درخواست به گوش ستارخان رسید همراه با یار دیرین خود باقرخان و نیز با سوارانش بهسوی پایتخت رهسپار شدند. اما هنوز از دروازههای شهر دور نشده بودند که شنیدند مشروعهخواهان به سرکردگی «رحیمخان چَلَبیانلو» کفن بر تن به خیابانها ریخته و بر مشروطهخواهان شوریدهاند؛ پس ناگزیر به تبریز بازگشتند. در همین هنگام «اکرامالسلطان» نیز به دستور محمدعلی شاه، برای ترور مشروطهخواهان راهی تبریز شد.
در این زمان علیموسیو که انجمن غیبی را رهبری میکرد اسلحههای فراهمآمدهاش را بین مشروطهخواهان پخش کرد؛ و آزادیخواهان تبریز توانستند ۱۱ ماه مقاومت کنند. در آن هیاهو، محلهی امیرخیز به سبب پایمردی ستارخان، سختتر از تمام ایران ایستاده و تبریز و همهی ایران را برپا نگه میداشت.
۲۸ دی ۱۲۸۷ پاختیانوف سرکنسول روسیه، برای سخن گفتن با ستارخان رفته و به او پیشنهاد داد که برای در امان ماندن از آزارها پرچم روسیه را بر سر در خانهاش بکوبد اما ستارخان پاسخ داد که من میخواهم هفت دولت زیر بیرق ایران باشد؛ حالا میخواهید من زیر بیرق دولتی دیگر باشم، هرگز چنین نخواهد شد.
پس برنوی خود را در دست گرفت و همراه با نیروهایش در تمام شهر چرخید و بیرقهای سپیدی را که نشان بیطرفی بوده و بر سر در خانهها آویخته بود از بامها به زیر انداخت. پس دولت روس لشکری را به سوی تبریز فرستاد. ستارخان و باقرخان به شاه تلگرافی زدند بر این مبنا که شاه در حکم پدر و رعیت به حکم فرزند هستند پس چون پدر و پسر دعوا کنند همسایه نباید دخالتی داشته باشد؛ و پیام فرمانپذیری داده بود تا اجنبی دخالتی در امور کشوری نداشته باشد.
زمان زیادی نگذشت که تهران به دست مشروطهخواهان فتح شده و محمدعلی شاه به سفارت روسیه پناهنده شد. پس در این زمان رحیمخان چلبیانلو دیگر باره به مشروطهخواهان تاخته و اینبار ستارخان با یاری یپرمخان ارمنی او را شکست داد. پسازآن، ستارخان و باقرخان توسط مشروطهخواهانی که حالا حکومت را در دست داشتند به تهران فراخوانده شدند، پس ایشان همراه با نیروهای خود به پایتخت رفتند. اما زمانی بعد، باتوجه به قدرت و شهرتی که ستارخان داشت توطئههایی برای از بین بردن این قدرت انجام شده و دستور به خلع سلاح مجاهدان آذربایجان دادند. ستارخان در گام نخست با این دستور مخالفتی نداشت اما چون دانست این دستور فقط به مجاهدان تبریز داده شده و بختیاریها همچنان مسلح هستند آزرده شده و به نیروهایش دستور داد تا هیچ سلاحی را تحویل ندهند. در پی این رویداد، نیروهای دولتی، در باغ اتابک که محل اسکان ستارخان بود با نیروهای وی جنگیدند. در این نبرد به پای ستارخان تیر خورده و او توان جنگ را از دست داد. باقرخان هم تسلیم شد.
یک سال از آن روز میگذشت که در ۱۰ دی ۱۲۹۰ درست برابر با روز عاشورا، روسها چوبههای داری را در تبریز عَلَم کردند تا آزادیخواهان را (البته به بهانه استخدام مورگان شوستر آمریکایی) به دار بکشند. پنجمین تن از میان ۱۲۰۰ تنی که اعدام شدند «حسن» پسر علیموسیو بود؛ وی آنگاه که طناب اعدام را بر گردنش انداختند با تمام توانش فریاد زد: «زنده باد ایران، زنده باد مشروطه» و اینگونه سند دلدادگی تبریزیها به ایران را با خون خود امضا کرد.
سه سال بعد و در ۲۵ آبان ۱۲۹۳ ستارخان بهدلیل عفونت همان گلولهای که در باغ اتابک به پایش خورده بود در گذشته و در حرم شاه عبدالعظیم به خاک سپرده شد.
- نویسنده : محبوبه غلامی
- منبع خبر : آذرپژوه























Tuesday, 27 January , 2026