گروه سیاسی/ سردبیر: فرقه دموکرات آذربایجان با رهبری جعفر پیشهوری، در شهریور ۱۳۲۴ و در بحبوحه اشغال ایران توسط متفقین و در سایه حضور ارتش سرخ شوروی، اعلام موجودیت کرد. این فرقه با پشتیبانی مستقیم ایدئولوژیک و نظامی مسکو، هدف نهایی خود را تحقق خودمختاری گسترده برای آذربایجان در چهارچوب یک پروژه بزرگتر تجزیهطلبانه که مرزهای ایران را تهدید میکرد، قرار داد. این پروژه، که کاملاً از دفتر سیاسی حزب کمونیست شوروی نشأت میگرفت، در پی بهرهبرداری از خلاء قدرت مرکزی و تضعیف دولت ایران در اوج جنگ سرد بود تا عملاً منطقهای حائل و وابسته به شوروی در شمال ایران شکل گیرد.
این مقاله کوتاه به تحلیل ساختار، اهداف، روند قدرتگیری و سقوط این فرقه، و مهمتر از آن، به بررسی سرنوشت شخصیتهای کلیدی و میراث ایدئولوژیک آن در نسلهای بعدی میپردازد. تحلیل این واقعه نشان میدهد که چگونه منافع ژئوپلیتیکی قدرتهای خارجی میتوانست به طور مصنوعی یک ساختار شبهدولتی را در مرزهای ایران ایجاد کند، اما در نهایت این ساختار به دلیل عدم همخوانی با هویت ملی مردم منطقه، فروپاشید.
یک سال حیات فرقهی دموکرات پیشهوری
دوران قدرتگیری فرقه دموکرات مقارن با یکی از بحرانیترین مقاطع تاریخ معاصر ایران بود؛ یعنی پس از پایان جنگ جهانی دوم و پیش از خروج کامل نیروهای اشغالگر.
در پی اشغال ایران توسط متفقین در سال ۱۳۲۰، شمال غرب ایران (آذربایجان) به منطقه تحت نفوذ شوروی تبدیل شد. این شرایط، محیطی مناسبی برای احیای فعالیت گروههای چپگرا و ناسیونالیستهای محلی فراهم آورد. فرقه دموکرات آذربایجان که ادعای نمایندگی مردم ترکزبان منطقه را داشت، در واقع بازوی اجرایی سیاستهای خارجی شوروی در ایران محسوب میشد.
اسناد تاریخی نشان میدهند که حمایت شوروی صرفاً محدود به تأیید سیاسی نبود. و آموزش نظامی، تأمین سلاح، و پشتیبانی تدارکاتی از طریق مرزها صورت میگرفت. هدف مسکو در این مقطع، ایجاد یک جمهوری خودمختار دوست در مرزهای جنوبی خود بود؛ استراتژیای که پیشتر در جمهوریهای قفقاز شوروی پیادهسازی شده بود.
در نهایت فرقه دموکرات با شعارهای محلیگرا و وعده اصلاحات ارضی و استفاده از زبان ترکی در ادارات، توانست در شهریور ۱۳۲۴ حکومت خودمختار آذربایجان را در تبریز تشکیل دهد و به سرعت کنترل بخشهای وسیعی از استان را به دست گیرد. این حکومت علیرغم تلاش برای القای ماهیت ملی، ماهیت واقعی خود را حفظ کرده بود: یک دولت دستنشانده که فرمانهایش از باکو صادر میشد.
ساختار اداری این دولت بر پایه اصول شوروی کمونیستی بنا شده بود و تصفیه گستردهای از مدیران و روشنفکران طرفدار دولت مرکزی تهران صورت گرفت. مدارس، رسانهها و سازمانهای دولتی تحت کنترل شدید ایدئولوژیک قرار گرفتند. این فرقه با صدور قوانینی در زمینههای آموزش و کشاورزی سعی داشت مشروعیتی محلی کسب کند، اما این اقدامات در سایه حضور نیروهای نظامی شوروی صورت میگرفت.
اما پایداری این فرقه تنها یک سال به طول انجامید. این سقوط نه ناشی از مداخله مستقیم خارجی (مانند حمله نظامی مستقیم از جنوب)، بلکه به دلیل بیدار شدن حس ملیگرایی مردم آذربایجان و حمایت قاطع آنان از تمامیت ارضی ایران بود.
مقاومت مردمی از اوایل سال ۱۳۲۵ به صورت سازماننیافته آغاز شد. دهقانان و اهالی شهرها که در ابتدا به وعدههای اقتصادی فرقه امیدوار بودند، به سرعت دریافتند که این حکومت در عمل، ابزاری برای دخالت خارجی و تضعیف هویت ایرانی است.
و زمانی که ارتش ایران برای بازپسگیری آذربایجان وارد عمل شد، نیروهای نظامی فرقه به سرعت از هم پاشیدند. و دو عامل کلیدی در این سقوط نقش داشت؛ یک تعهد شوروی به خروج از شمال ایران و تقویت نظام همبستگی ملی!
هنگامی که ارتش ایران وارد آذربایجان شد، نیروهای نظامی فرقه به سرعت تسلیم شدند و بسیاری از عناصر اصلی، خود را به نیروهای شوروی رساندند. مقاومت مردمی و عدم وجود پشتوانه عمیق مردمی واقعی برای ایدئولوژی کمونیستی، این طرح را در پاییز ۱۳۲۵ به شکست کامل کشاند و پیشهوری و یارانش به شوروی گریختند.
بازگشت به تهران؛ سرنوشت رهبران فرقه
سرنوشت رهبران فرقه پس از سقوط، نشاندهنده ماهیت ابزاری این جنبش برای منافع شوروی بود. این رهبران پس از اتمام مأموریت، به مهرههای سوخته تبدیل شدند. سرنوشت رهبران فرقه پس از سقوط را از دو زاویه میتوان مورد بررسی قرار داد:
اعدامها و مجازاتهای محلی: معدودی از عناصر سطح پایینتر که در تبریز باقی ماندند یا تلاش کردند با دولت مرکزی سازش کنند، دستگیر و مجازات شدند. این افراد به عنوان خائنین به کشور معرفی و پیش از آمدن ارتش توسط مردم محلی مجازات شدند.
تبعید در شوروی: اما اکثریت قاطع رهبران اصلی فرقه، از جمله جعفر پیشهوری و دیگر اعضای کابینه فرقه، به شوروی گریختند و در ابتدا تحت حمایت مسکو قرار گرفتند.
پیشهوری و یارانش در پناهگاه شوروی، زندگی در انزوا را آغاز کردند. شوروی آنها را فعال نگه داشت اما اجازه نداد تا دوباره به مهرههایی با استقلال عمل تبدیل شوند. آنها مجبور بودند در محافل روشنفکری مهاجران شوروی به فعالیتهای محدود بپردازند و مجلات وابسته به مسکو را منتشر کنند.
نکته قابل تأمل در این دوره، پایان عمر بسیاری از این رهبران است. برخی از مقامات فرقه، از جمله وزرای کابینه، یا در حوادث مشکوک رانندگی که احتمال دخالت مسکو در حذف مهرههای غیرقابل اعتماد یا آنهایی که دیگر کارایی نداشتند مطرح است، جان باختند، یا تا پایان عمر تحت نظارت دقیق دستگاههای امنیتی شوروی باقی ماندند.
جعفر پیشهوری خود در سال ۱۳۳۲ (بر اساس منابع مختلف، در حوادث رانندگی یا سکته قلبی مشکوک) در باکو کشته شد. این پایان، نشان داد که برای مسکو، وفاداری رهبران محلی تنها تا زمانی ارزشمند بود که پروژه تجزیهطلبی فعال بود. پس از شکست پروژه، آنها به ابزارهایی تبدیل شدند که باید در محلی امن و دور از تأثیرگذاری باقی میماندند.
فرزندانی که راه پدران را نرفتند
نقطه عطف تاریخی در این ماجرا، سرنوشت خانوادههای اعضای ارشد فرقه دموکرات است که خود گویای شکست ایدئولوژیک آن است. این فرزندان و همسران، برخلاف میل ایدئولوژیک پدران خود، راه بازگشت به هویت ملی ایرانی را برگزیدند و این بازگشت، تأییدی بر مشروعیت ملی شکستخورده آن فرقه بود.
مقاومت در برابر میراث سیاسی پدر، برای خانوادههایی که در خاک شوروی مستقر شده بودند، یک انتخاب ایدئولوژیک بود. این افراد که خود هرگز درگیر سیاستهای جداییطلبانه نبودند، هویت ایرانی خود را بر میراث سیاسی پدرانشان ترجیح دادند.
– همسر جعفر پیشهوری: معصومه مصور رحمانی، پس از سقوط فرقه و در شرایطی که همسرش در شوروی به سر میبرد، سالها در وضعیت بلاتکلیفی زندگی کرد. او با وجود موقعیت سیاسی همسرش، همواره وفاداری خود را به دولت مرکزی ابراز و برای بازگشت تلاش کرد. سرانجام، پس از سالها تلاش و خواهش مکرر و مراجعه به سفارت ایران در مسکو، توانست با کسب مجوز، به ایران بازگردد. این بازگشت، نمادی از طرد شدن تدریجی ایدئولوژی فرقه حتی توسط نزدیکترین افراد بود.
– داریوش پیشهوری، فرزند سید جعفر پیشهوری، یکی از مهمترین مثالها در این زمینه است. او که وارث نام خانوادگی رهبر فرقه بود، مسیر کاملاً متفاوتی را در پیش گرفت. پس از فرار پدرش و در حالی که خود در شوروی زندگی میکرد، در مقطعی تصمیم به گسست کامل گرفت. او با ترک شوروی، به سفارت ایران در آلمان غربی پناهنده شد. این اقدام فرزند رهبر فرقه دموکرات، اعتراف ناخواستهای به ماهیت جداییطلبانه و نادرست ریشههای تشکیل آن بود. این حرکت نشان داد که نسل بعد، هویت ملی ایرانی را بر میراث سیاسی پدران خود ترجیح داده است، زیرا درک کرده بودند که آن پروژه، مشروعیت مردمی نداشته و صرفاً پروژهای ژئوپلیتیکی بوده است.
بازگشت فرزندان به ایران و نفی علنی مواضع پدرانشان، دو پیامد مهم داشت: یکم تأیید شکست ایدئولوژیک فرقه در بلندمدت و دوم اثبات قدرت پیوند هویت ایرانی بر مرزهای مصنوعی ایدئولوژیک.
درسهایی از یک کودتای نافرجام
تجربه فرقه دموکرات آذربایجان، درسی ماندگار در تاریخ معاصر ایران است. این جنبش، که با تکیه بر حمایت خارجی (شوروی) و در تضاد با اراده اکثریت مردم آذربایجان شکل گرفت، عمر کوتاهی داشت. اگرچه شعارهای فرقه بر محوریت زبان و فرهنگ محلی بود، اما هسته مرکزی آن، زیر فشار استالینیسم و جاهطلبیهای منطقهای شوروی عمل میکرد و نه خواستهای اصیل مردم. این امر باعث شد که در مواجهه با اقتدار دولت مرکزی، هیچ پشتوانه مردمی عمیق و ریشهداری برای ادامه مقاومت وجود نداشته باشد.
سرنوشت تلخ رهبران آن در تبعید (اغلب تحت کنترل دستگاههای شوروی) و بازگشت فرزندانشان به آغوش ملت، تأکیدی است بر این حقیقت که تلاش برای تجزیه مناطق ایران، هرگز نمیتواند بر پیوند ناگسستنی هویت ملی ایرانی غلبه کند. این واقعه، نه یک جنبش ملی، بلکه یک مداخله ژئوپلیتیکی بود که با اتکاء به مردم شکست خورد و میراث آن با نفی نسلهای بعدی به پایان رسید.
- نویسنده : سردبیر
- منبع خبر : آذرپژوه























Tuesday, 27 January , 2026