ترامپ، در نشست شرم‌الشیخ پیشنهاد گفت‌وگو با ایران را مطرح کرد. این اقدام، در نگاه تحلیلگران، بیش از آنکه تلاشی برای صلح پایدار باشد، یک مانور تبلیغاتی است

گروه سیاسی/ سردبیر: دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، با سابقه‌ای طولانی در استفاده از صحنه‌های بزرگ بین‌المللی برای اهداف سیاسی داخلی و خارجی، در نشست شرم‌الشیخ نیز پیشنهاد گفت‌وگو با ایران را مطرح کرد. این اقدام، در نگاه تحلیلگران، بیش از آنکه تلاشی برای صلح پایدار باشد، یک مانور تبلیغاتی است. ترامپ می‌خواهد این پیام را مخابره کند که «جهان بدون رهبری آمریکا فلج است» و او تنها ناجی بحران‌هاست. این تئاتر سیاسی در سایه‌ی محاسبات دقیق ژئوپلیتیکی او شکل می‌گیرد که هدف نهایی آن نه حل بحران، بلکه حفظ حداکثری مزیت استراتژیک و قدرت چانه‌زنی واشنگتن است.

 

ترامپ و تئاتر سیاست خارجی

دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، برخلاف روسای جمهور سنتی که ترجیح می‌دادند دیپلماسی در پشت پرده انجام شود، همواره از تریبون‌های عمومی و صحنه‌های بین‌المللی به عنوان ابزاری قدرتمند برای مدیریت افکار عمومی و اعمال فشار استفاده کرده است. این رویکرد، که می‌توان آن را «تئاتر سیاست خارجی» نامید، هسته اصلی سبک کاری اوست.

ترامپ عاشق نمایش‌های بزرگ است. از بحران ونزوئلا گرفته تا وضعیت افغانستان، از نیکاراگوئه تا شبه‌قاره هند، از اروپای شرقی تا مناطق دوردستی چون گرینلند و کانادا و پاناما؛ او همواره خود را در مرکز توجه و به عنوان منجی بحران‌ها معرفی می‌کند. نمایش‌های ترامپ همیشه دارای ویژگی‌های مشترکی هستند. از جمله؛

مسائل چندوجهی ژئوپلیتیک به یک نزاع ساده بین «خوب» (آمریکا تحت رهبری ترامپ) و «بد» (دشمنان آمریکا) تقلیل داده می‌شوند. همچنین تصمیمات کلیدی اغلب بدون مشورت گسترده با متحدان یا سازمان‌های بین‌المللی اعلام می‌شوند، که این امر باعث ایجاد شوک و عدم قطعیت می‌شود. و این که ترامپ خود را به عنوان تنها فردی معرفی می‌کند که قادر به حل بزرگ‌ترین چالش‌های جهانی است.

پیشنهاد گفت‌وگو با ایران نیز که در حاشیه نشست‌ منطقه‌ای شرم‌الشیخ مطرح شد، کاملاً در چارچوب همین تئاتر قرار می‌گیرد. این اقدام بیش از آنکه نیت واقعی صلح در آن نهفته باشد، خوراکی تبلیغاتی برای مصرف داخلی و بین‌المللی است تا برتری آمریکا به رخ کشیده شود.

ترامپ تلاش دارد تا با ارائه تصویری از یک رهبر قاطع که در عین حال آماده مذاکره است، به ویژه برای پایگاه رأی‌دهندگان، این پیام را بدهد که او برخلاف دیپلمات‌های سنتی، قادر به ایجاد نتایج ملموس است. و این پیشنهاد، به متحدان منطقه‌ای آمریکا اطمینان می‌دهد که واشنگتن همچنان مرکز ثقل قدرت در خاورمیانه است و تصمیمات اساسی توسط واشنگتن اتخاذ می‌شود، نه تهران یا سایر بازیگران منطقه‌ای.

 

محاسبات هزینه‌های جنگ و صلح

استراتژی ترامپ در قبال ایران یک استراتژی مبتنی بر ارزیابی ریسک و سود سیاسی است. او به‌خوبی می‌داند که هرگونه درگیری نظامی تمام‌عیار با ایران، هزینه‌ای سنگین در بر خواهد داشت که محاسبات سیاسی او را به هم می‌ریزد. این محاسبات را می‌توان در سه محور اصلی بررسی کرد:

۱- هزینه سنگین جنگ (ریسک‌های اجتناب از درگیری مستقیم): حمله نظامی به ایران از نظر ترامپ، به ویژه در آستانه انتخابات یا در شرایطی که کشور نیازمند تمرکز بر اولویت‌های دیگر است، یک ریسک بزرگ محسوب می‌شود. اما چرا؟

الف) پس از سال‌ها درگیری‌های پرهزینه در خاورمیانه (عراق و افغانستان)، افکار عمومی آمریکا دیگر تحمل یک جنگ جدید و پرهزینه (چه از نظر جانی و چه مالی) را ندارد. شعار «اول آمریکا» با اعزام گسترده نیروها به جنگی نامحدود در تضاد قرار می‌گیرد. در اقتصاد سیاسی مدرن، هر دلار هزینه شده در جنگ، سودی از دست رفته در بازار سهام یا کاهش مالیات‌های وعده داده شده است.

ب) واشنگتن در حال حاضر تمرکز اصلی خود را بر رقابت‌های استراتژیک بلندمدت با چین و روسیه قرار داده است. منابع حیاتی (نظامی، دیپلماتیک و لجستیکی) نمی‌توانند درگیر یک منازعه تمام‌عیار و پیچیده در غرب آسیا شوند که می‌تواند توجه و منابع لازم برای تقابل با رقبای درجه یک را منحرف کند.

ج) متحدان سنتی آمریکا در منطقه (مانند برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس)، دیگر مانند گذشته حاضر به پرداخت هزینه‌های مستقیم یا غیرمستقیم یک جنگ نیابتی به نفع واشنگتن نیستند. آن‌ها به دنبال راهکارهای مستقل‌تری می‌گردند و اغلب خواهان کاهش تنش هستند تا ثبات اقتصادی خود را حفظ کنند. در نتیجه، آمریکا در صورت وقوع جنگ، نمی‌تواند انتظار پشتیبانی قاطع و یکپارچه منطقه‌ای را داشته باشد.

 

۲- در سوی دیگر، دستیابی به صلح واقعی و پایدار با تهران، بزرگ‌ترین ابزار نفوذ و اهرم فشار واشنگتن علیه ایران را از میان می‌برد. اگر آمریکا با ایران به یک توافق جامع و پایدار (حتی فراتر از برجام) دست یابد، دلایل استراتژیک برای حفظ تحریم‌های حداکثری از بین می‌رود. این امر دست آمریکا را برای اعمال خواسته‌هایش در منطقه خالی می‌کند، زیرا اگر تهدید نظامی منتفی شود، توانایی آمریکا برای وادار کردن ایران به امتیازدهی در حوزه‌های منطقه‌ای (مانند یمن یا لبنان) به شدت کاهش می‌یابد. همچنین صلح به معنی بازگشت منابع مالی به اقتصاد ایران است که این کشور را در برابر نفوذ غرب مقاوم‌تر می‌سازد. بنابراین، صلح واقعی به معنای تقویت استقلال استراتژیک ایران است، که با هدف بنیادین دولت ترامپ مبنی بر “بازگرداندن عظمت آمریکا” و “مهار رقبای منطقه‌ای” در تضاد است.

 

۳- از دیدگاه تحلیل سیاست خارجی ترامپ، بهترین و منطقی‌ترین گزینه، حفظ تنش کنترل‌شده است. این وضعیت یک تعادل متزلزل است که در آن هر دو طرف از خط قرمز اجتناب می‌کنند، اما سایه جنگ به عنوان یک ابزار فشار قدرتمند عمل می‌کند.

سایه‌ی جنگ ابزاری ارزان‌تر و کارآمدتر برای دستیابی به اهداف سیاسی نسبت به خود جنگ است. ترامپ تهدید می‌کند تا امتیاز بگیرد، و تحریم می‌کند تا ایران را به میز گفت‌وگو (طبق شروط واشنگتن) بکشاند. این استراتژی بر این فرض استوار است که تنش اقتصادی و روانی ناشی از تحریم‌ها و تهدیدات نظامی، در نهایت، منجر به فروپاشی داخلی یا عقب‌نشینی استراتژیک ایران خواهد شد. پیشنهاد صلح در این فضا، نه یک دعوت واقعی، بلکه یک «بسته مذاکراتی» است که با هدف تضعیف موضع ایران در زمان اعمال فشار طراحی شده است.

هدف نهایی دولت ترامپ این است که ایران را در وضعیتی نگه دارد که نه آنقدر خطرناک باشد که واشنگتن مجبور به مداخله مستقیم شود (و هزینه‌های جنگ را بپردازد) و نه آنقدر مستقل باشد که بتواند بدون ملاحظه سیاست‌های منطقه‌ای خود را پیش ببرد و هژمونی منطقه‌ای آمریکا را به چالش بکشد.

این وضعیت «آستانه» نامیده می‌شود. در این حالت، تهدیدها حداکثر فشار را وارد می‌کنند، اما فعال‌سازی کامل نظامی هرگز صورت نمی‌گیرد، زیرا محاسبات نشان می‌دهد که نتیجه قطعی نخواهد بود و هزینه‌های آن بیش از سود مورد انتظار است.

 

دوگانگی نمایشی

در پایان باید این گونه جمع بندی کنم که؛ ترامپ در قاهره لبخند زد و از صلح با ایران گفت، اما در عمل همان سیاست قدیمی را دنبال می‌کند؛ «بازی با سایه‌ی جنگ برای حفظ هژمونی آمریکا». و سیاست او یک دوگانگی آشکار است که در معادلات زیر خلاصه می‌شود:

عدم جنگ: جنگ نمی‌کنم تا از فروپاشی داخلی (به دلیل نارضایتی عمومی از هزینه‌های جنگ) یا هزینه‌های سنگین نظامی که اولویت‌های استراتژیک بزرگ‌تر را تحت تأثیر قرار می‌دهد، غرق نشوم.

عدم صلح واقعی: صلح هم نمی‌کنم تا ابزار نفوذ و برتری استراتژیک خود (تهدید نظامی و فشار اقتصادی) را در برابر بازیگر اصلی منطقه‌ای (ایران) از دست ندهم.

این تئاتر صلح، نمایشی بیش نیست؛ یک بازی نمایشی برای اطمینان دادن به طرف‌های داخلی و خارجی است که رهبر آمریکا همچنان مسلط بر صحنه است و تنها اوست که می‌تواند «شرایط» صلح را دیکته کند، حتی اگر نیت واقعی او برای رسیدن به صلح نزدیک به صفر باشد. این پیشنهاد، ابزاری است برای تقویت روایت «منجی» در ذهن مخاطبان، نه ابزاری برای حل ریشه‌ای منازعات ژئوپلیتیک.

  • نویسنده : سردبیر
  • منبع خبر : آذرپژوه